|
تمام آنچه از من باقیست...
سنگی بر پیشانیِ سنگیِ کوهی خورد؛سنگ شکست،کوه خندید.روزی کوه می شکند...خواهی دید. |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
امروز دانستم که نمی توان خورشیدی دوباره ساخت.پس به رنگ سرخ،خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم.اما نمی دانم چگونه می توانم همه ی مردم را در کلبه ی کوچک خود جای دهم،شاید کسانی در این میان کشته شوند... فهرست اصلی نوشته های پیشین طراح قالب |
پرسیده بودی آیا شبیه دیروز هستم؟ به گمانم آری! هنوز به خاطره هایت پاسوز هستم امروز، اگر بيايي، هنوز هم، هستم... "احسان پرسا"
نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 19:57 موضوع: | لینک ثابت
بسترم
صدف خالی یک تنهایی است تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری "هوشنگ ابتهاج" (تقدیم به آخرین برگی که از درخت زندگی ام افتاد...)
نوشته شده توسط نعیمه در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 18:22 موضوع: | لینک ثابت
دلم تنگ شده برای روزهایی كه دلم مي لرزيد اين روزها زلزله هم از اين حوالي عبور نمي كند...
نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 12:21 موضوع: | لینک ثابت
تابستان رفت پاییز آمد. مهر نه... "پژمان الماسی نیا"
نوشته شده توسط نعیمه در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 0:0 موضوع: | لینک ثابت
با حسرتی خاموش روبروی آینه دنبال می کنم رد خنده های گم شده ام را از گوشه ی لب... تا نیمه راه بناگوش "روی شانه های باد"
نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 22:48 موضوع: | لینک ثابت
نگاه کن! ته خط سر همین کوچه ایست، که ما ایستاده ایم... با این پنجره های بسته، هرقدر هم که روی پنجه ها بلند شوی، پرده ها، کار خود را کرده اند...
نوشته شده توسط نعیمه در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 22:16 موضوع: | لینک ثابت
چه کسی بی خبر،
یکهو، این "پایان" را وسط قصه ی ما نوشت؟ ...
نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 18:7 موضوع: | لینک ثابت
پنجره را باز می گذارم از وقتی به خواب هایم می آیی زیباتر شده ای! امروز هم بی تو گذشت هنوز دیر نشده، راه بازگشت همیشه کوتاه تر است... "پژمان الماسی نیا"
نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 2:26 موضوع: | لینک ثابت
این روزها هم می گذرند... به بهای از دست دادن تو "پژمان الماسی نیا"
نوشته شده توسط نعیمه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 21:51 موضوع: | لینک ثابت
کژدم ها آتش افروخته اند برای رقص بگذار آسوده باشند لختی بمان اینجا با من حرف بزن شب به نیمه رسیده عمر، نمی دانم... "پژمان الماسی نیا" ( بخوانی یا نخوانی برای تو می نویسم...)
نوشته شده توسط نعیمه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:45 موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||